نویسنده:

سید الیاس احمدی_ خبرگزاری دید

رییس: خیره او بچه زیاد حرف‌های شان ره جدی نگیر، ای روزا مگذره، مه چهار دفعه شده که همی روزه تیر می‌کنم، باز هم یک چاره خاد کدیم

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شیرین‌گفتار و خوشه‌چینان خرمن سخن‌دانی و صرافان سر بازار معانی و چابک سواران میدان دانش، توسن سخن را بدین‌گونه به جولان در آورده‌اند که روزی روزگاری در مملکتی، حکومتی برقرار بود که ریاستی را نیز در پشت خود حمل می‌کرد، ولی قضای روزگار بر این بود که ریاست متذکره مقام «ریاست سکوت» را به‌دست بیاورد و در پنج سال حکومتی که شریک بود، هیچ حرکتی برای دولت‌داری و ملت‌پروری از خود بروز ندهد. تا اینکه عمر حکومت به پایان رسید و مردم آن ملک برای تعیین دوباره یک رییس دولت رای دادند و ماجرا آغاز شد.
با گذشت دو روز، راویان و ناظران برای رییس خبر بردند که مردم به‌جای تیک مارک، به شما شعر نوشته و برند‌های لباس معرفی کرده‌اند و جلالتمآب شما رای کمتری از مردم ستانده‌اید. با حرف روایت‌گر، ذهن مبارک مسئول ریاست سکوت آن ملک همانند «سلاته» خرد کرد تا این که فرجی رخ بنمود و وی عزم را جزم کرد تا به «معاونش» زنگوله بزند و چاره دریابد.
اکنون راوی ما از خواب و خیال آن رییس شیک نوشته است که توجه شما انتخاباتیان و انتخابات دوستان را به مکالمه تیلفونی رییس اجراییه آن ملک و معاونش معطوف می‌داریم.
مبایل با آهنگ «بچی خاله – گل لاله» زنگ می‌خورد…
معاون: بلی‌ی‌ی‌ی، کیستی؟
رییس: او بچه نی که تو هم روحیه خوده از دست دادی و با آهنگ بچی خاله، دلت ره تسکین می‌دهی؟
معاون: کدام روحیه؟ تو چه میگی؟ میفامی مه کیستم؟ مه معاون تیم انتخاباتی….. هستم، تو مره دست می‌اندازی؟
رییس: امو تیمی که معاونش تو هستی، مه رییسش هستم. اعصابم خرابه، همیالی خاد تو ره منفک کدم.
معاون: وی وی جناب رییس صاحب السلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته، چه حال دارید؟ انشاالله که وجود مبارک تان از امراض و مکروب‌ها در امان باشد و لباس‌های جان تان ساعت به ساعت تبدیل شود. در انتخاب ای آهنگ هم تیم…. تقلب کرده.
رییس: بس بس. انشاءالله از آمارها خبر داری؟ میگن انشاءالله باز هم گَند زده‌ایم.
معاون: ولا رییس صاحب، مه هم خبر شدیم که حتی در مناطق خود ما هم رای نداریم، همو کسانی که سرسخت هوادار ما بودند هم، برای … رای داده و ده جان ما زده‌اند. همی صبح ننه اولادا گفت که ناق خوده از وکالت ماندی، اینجه هیچ … به تو نمی‌رسه، همی گپش هم سوزناک بود و هم حقیقت.
رییس: خیره او بچه زیاد حرف‌های شان ره جدی نگیر، ای روزا مگذره، مه چهار دفعه شده که همی روزه تیر می‌کنم، باز هم یک چاره خاد کدیم.
معاون: فقط به‌خاطر دلداری زنگوله زدی یا کدام حرف دیگه هم داری؟
رییس: سیل کو بچیش ( در اینجا پوففف کرده و گَرد لباس‌های خود را پاک می‌کند) حالی خو به مه و تو معلوم است که رای نداریم. همو مثل معروف که «چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است» و به‌خاطر ای که بیاب نشویم. فردا یک نشست خبری می‌گیریم و خود را رییس جمهور اعلام می‌کنیم. نظرت چطوره؟
معاون: او رییس! تو ماره ده کدام جنجال سخت نکنی، اگه کدام گل ره ده آب بدهیم، می‌دانی که سوپر کرنیل دشمنم و دیگران چه روزی را سر ما خاد آورد؟
رییس: ولا ای سخت گپ است، ولی همو رقم که میگه « به مرگ بگیر که به درد راضی شوه» مه هم خوده ارباب اعلام می‌کنم که حد اقل ملک خو شوم.
معاون: اگر ای گپت عملی شوه، بخدا برت یک جوره دریشی جدید از یک فروشگاه در پاکستان می‌خرم.
رییس: اگر از فروشگاه‌های لندن خریداری می‌کنی قبول، در غیر آن باز از معاونت اخراجت می‌کنم.
معاون: درسته رییس جان؛ تو اول همی گندگی پیش آمده ره پاک کو، دریشی پیشکش.
رییس: برو خدا حافظت که مه میرم امریکا، میگن یک فروشگاه تازه فعال شده، برم که خریداری کنم.
معاون: ای ده قار خدا نشوی، پیسه یک جوره دریشی ره اگه به مه می‌دادی، برت دعا می‌کدم.
رییس: زیاد گپ نزن، برو دعا کو که ملک شویم، باز یگان کارها خواهیم کرد.

کد خبر: 55927